تبليغاتX
بگذار بعضی روزها مال خودم باشم


















بگذار بعضی روزها مال خودم باشم

من زشت هستم

وآینه

غبار بی شکلی ام را

زنی با این زشتی را

باز می تاباند

مهر باطل بر لبان چروکیده ام می زنم

و منی که نتوانم پاک شوم

پاره پاره و تکه تکه شوم

مردی که مرا  از پشت شیشه ها مبهوت وار نظاره می کند

پاکیزه است

پاکیزه و شفاف

تسلیم حقیقت می شود

به ناگهان آسیب پذیر شدم

زخمی

زخمی که آن مرد مرخصش می کند

و جا می گذارم کسی را

که به من چسبیده بود

من می روم

چیزی در چمدانم ندارم

جز اندکی بیهودگی

و کمی چسب زخم

من

می روم

و چه خجولانه می روم

خداحافظ ! خداحافظ

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت2:2توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

در غلظت تاریکی شب

یک کبریت روشن می کنم

برای دیدن لبانت

و بعد تاریکی غلیظ برای در آغوش گرفتنت

و به خاطر سپردن سیاهی چشمانت

می شود یعنی !

عطش من با

انحنای لبت را تداعی کرد

می شود یعنی ؟؟؟

بدون هیچ پنهانی !

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت3:16توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |

زندگی قشنگ و زیباست

اما ما بدشانسیم

باد درست جایی می وزد

که ما در آن پناه گرفته ایم .

ما بدشانسیم

و کاری هم نمی شود کرد

به هر ضیافتی که رفتیم

قورباغه هایی که راه گم کرده بودند

سر از لیوان های ما در آوردند

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت17:16توسط بوسه با طعم توت فرنگی | |